close
تبلیغات در اینترنت

javahermarket

داستان زیبای مادر
اطلاعات سايت
نام کاربری :
رمز عبور :

رمز عبور را فراموش کردم ؟
آمار مطالب
کل مطالب : 250
کل نظرات : 10

بازديد امروز : 74 نفر
بارديد ديروز : 6 نفر
بازديد هفته : 99 نفر
بازديد ماه : 301 نفر
بازديد سال : 482 نفر
بازديد کلي : 26,548 نفر

افراد آنلاين : 1
عضويت سريع
نام کاربری :
رمز عبور :
تکرار رمز :
ایمیل :
نام اصلی :
کد امنیتی : * کد امنیتیبارگزاری مجدد
خبرنامه
براي اطلاع از آپيدت شدن وبلاگ در خبرنامه وبلاگ عضو شويد تا جديدترين مطالب به ايميل شما ارسال شود

پيوندهاي روزانه
کدهاي اختصاصي





Online User


همین امروز در آسمان باکس ثبت نام کنید!

> دستكش چرمي

> دستكش تمام چرم قرمز ، هوبارت ، جوشكاري ، مغزي دار - فقط كارتني

> دستكش بافتني 50 گرمي

> دستکش کف دوبل چرمی



پشتيباني
theme by
roztemp.ir
RSS

Powered By
Rozblog.Com
تبليغات














حکایت آسمانی بسیار زیبا در مورد مادر ...


«مادر»


کودکی که آماده تولد بود، نزد خدا رفت و از او پرسید:« می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید؛ اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟»

خداوند پاسخ داد :« از میان بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته ام. او در کنار توست و از تو نگهداری خواهد کرد.»

اما کودک هنوز مطمئن نبود که می خواهد برود یا نه.

- اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی است.

خداوند لبخند زد :« فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.»

کودک ادامه داد:« من چه طور می توانم بفهمم مردم چه می گویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟»

خداوند او را نوازش کرد و گفت:« فرشته تو، زیباترین و شیرین ترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی، در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.»

کودک با ناراحتی گفت:« وقتی می خواهم با شما صحبت کنم، چه کنم؟»

خداوند برای این سؤال هم پاسخی داشت :« فرشته ات دستهایت را کنار هم می گذارد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.»

کودک سرش را برگرداند و پرسید:« شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند. چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟»

- فرشته ات از تو محافظت خواهد کرد، حتی اگر به قیمت جانش تمام شود.

کودک با نگرانی ادامه داد :« اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.»

خداوند لبخند زد و گفت:« فرشته ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد مرا خواهد آموخت؛ گرچه من همواره کنار تو خواهم بود.»

در آن هنگام بهشت آرام بود، اما صداهایی از زمین شنیده می شد. کودک می دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سؤال از دیگر از خداوند پرسید :« خدایا اگر باید همین حالا بروم، لطفاً نام فرشته ام را به من بگویید.»

خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد :« نام فرشته ات اهمیتی ندارد و به راحتی می توانی او را مادر صدا کنی.»
امتياز : نتيجه : 0 امتياز توسط 0 نفر مجموع امتياز : 0

برچسب ها : داستان زیبای مادر ,
بازديد : 18
[ یکشنبه 03 شهريور 1392 ] [ 19:58 ] [ sohelajoon ]
آخرين مطالب ارسالي
خنده بازار داغ آخر هفته تاريخ : جمعه 03 مرداد 1393
کاریکاتور چهارشنبه سوری تاريخ : یکشنبه 25 اسفند 1392
کاریکاتورهای جالب اجتماعی تاريخ : یکشنبه 11 اسفند 1392
کاریکاتورهای مفهومی تاريخ : جمعه 04 بهمن 1392
سلام تاريخ : جمعه 20 دی 1392
داستان تاريخ : پنجشنبه 19 دی 1392
توجه؟ توجه؟ تاريخ : پنجشنبه 19 دی 1392
برید به سایت زیر کاملا سکسی تاريخ : پنجشنبه 19 دی 1392
ارسال نظر براي اين مطلب

نام
ایمیل (منتشر نمی‌شود) (لازم)
وبسایت
:) :( ;) :D ;)) :X :? :P :* =(( :O @};- :B /:) :S
نظر خصوصی
مشخصات شما ذخیره شود ؟ [حذف مشخصات] [شکلک ها]
کد امنیتی
.: Weblog Themes By roztemp :.

آرشيو
جست و جو